امروز : جمعه, ۲۵ اردیبهشت , ۱۴۰۵ - 29 ذو القعدة 1447
شناسه خبر : 222861
  پرینت تاریخ انتشار : 25 اردیبهشت 1405 - 21:06 |

«بی‌عاطفه»؛ از اشک مصنوعی تا قهرمان اغراق‌آمیز

«بی‌عاطفه»؛ از اشک مصنوعی تا قهرمان اغراق‌آمیز

خوزنامه| «بی‌عاطفه» با داستانی کهنه و حال‌وهوای ملودرام‌های اغراق‌آمیز هندی، تلاش می‌کند شوکه کند اما در تکرار کلیشه‌ها گیر می‌افتد؛ نتیجه، روایتی قابل‌حدس که بیشتر خسته می‌کند تا هیجان‌زده.

سریال «بی‌عاطفه» اثری که نه تنها هیچ عاطفه‌ای برنمی‌انگیزد، بلکه با نامش خودش را لو می‌دهد: بی‌عاطفه‌ترین محصول ممکن از یک پلتفرم خسته و بی‌رمق که انگار فقط برای پر کردن قرارداد و گرفتن چک پلتفرم آمده تا آخرین رمق خلاقیتش را هم بسوزاند.

این سریال، با بازی رضا کیانیان، مریلا زارعی، حامد بهداد و تعدادی از چهره‌های تئاتری، قرار بود درامی خانوادگی-عاشقانه با پس‌زمینه تعارضات نسل‌ها و اشتباهات گذشته باشد. دو برادر (بهرام و کامران) که دشمنی قدیمی‌شان سایه‌ای بر عشق فرزندانشان انداخته. ایده‌ای که روی کاغذ می‌توانست به یک ملودرام پیچیده، پر از لایه‌های روان‌شناختی و نقد مناسبات قدرت در خانواده ایرانی تبدیل شود. اما در عمل، کارگردان و نویسنده‌اش امیرعباس پیام، چیزی ارائه کرده که بیشتر شبیه به یک سوپ هندی-ایرانی رقیق‌شده با فلاش‌بک‌های بی‌ربط، دیالوگ‌های چوبی و شخصیت‌پردازی کارتونی است. چیزی که نه درام است، نه تراژدی، نه حتی سرگرمی آبکی قابل تحمل؛ فقط یک محصول صنعتی بی‌روح برای مصرف سریع مخاطب خسته از واقعیت تلخ ایران امروز.

«بی‌عاطفه» پر است از فلاش‌بک‌هایی که قرار است عمق بدهند اما فقط سردرگمی می‌آفرینند. به جای آنکه گذشته را با همان بازیگران اصلی و کمی گریم غیرهوشمندانه روایت کنند، سازندگان ترجیح می‌دهد بازیگران ناآشنا را در نقش جوانی شخصیت‌ها بگذارد. مخاطب مدام باید ذهنش را مانند یک جدول پازل به هم وصل کند تا بفهمد این آدم غریبه کیست و چه ربطی به داستان اصلی دارد. این تکنیک نه تنها ریتم را می‌کشد، بلکه عمق احساسی را هم نابود می‌کند.

وقتی گذشته با چهره‌های بیگانه نمایش داده می‌شود، پیوند عاطفی با شخصیت‌ها قطع می‌شود. گویی خالقان خودشان هم به شخصیت‌هایشان اعتقاد ندارند و ترجیح می‌دهند آنها را مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی جابجا کنند، بدون آنکه مخاطب واقعاً با دردشان همذات‌پنداری کند. این فلاش‌بک‌ها اغلب بی‌موقع می‌آیند، مثل وصله‌های ناجور روی پارچه‌ای پوسیده، و به جای غنی‌سازی داستان، آن را پراکنده و خسته‌کننده می‌کنند. یکی از ضعف‌های بارز که در فضای مجازی هم بازتاب گسترده‌ای داشت، همین «شاخ و برگ‌های اضافه» و پیچیدگی مصنوعی بود که به جای جذابیت، فقط سردرگمی می‌آورد.

شخصیت‌پردازی، فاجعه اصلی اثر است. رضا کیانیان که زمانی با حضورش وزن به صحنه می‌داد، اینجا در نقش پدری خشن و مقتدر ظاهر می‌شود که بیشتر شبیه به یک کلیشه تکراری از «پدر دیکتاتور خانواده ایرانی» است تا یک انسان پیچیده. گریم اغراق‌آمیز او و برخی دیگر (مثل نادر فلاح) آنقدر بیرون‌زدگی دارد که مخاطب را از داستان خارج می‌کند.

حامد بهداد با آن انرژی همیشگی‌اش، اینجا انگار در باتلاق دیالوگ‌های شعاری غرق شده و نمی‌تواند نجات پیدا کند. شخصیت‌های جوان‌تر حتی بدترند، عاشقانه‌شان آنقدر سطحی و پر از کلیشه‌های «عشق ممنوعه در برابر دشمنی خانوادگی» است که یادآور فیلم‌های هندی دهه ۹۰ است، نه درام اجتماعی جدی. هیچ‌کدام از این شخصیت‌ها رشد واقعی ندارند، آنها فقط واکنش نشان می‌دهند و به پلات‌هایی که نویسنده برایشان چیده.

تعارض خیر و شر آنقدر سیاه و سفید است که هیچ خاکستری واقعی در کار نیست. انگار سازندگان از ترس پیچیدگی، همه چیز را به دو قطب ساده تقلیل داده‌اند، یکی خوبِ قربانی، یکی بدِ ظالم. نتیجه، آدم‌هایی بدون عمق روان‌شناختی، بدون تناقض درونی، بدون تکامل. بی‌عاطفه‌ترین شخصیت‌پردازی ممکن.

دیالوگ‌نویسی یکی دیگر از نقاط مرگبار سریال است. جملات طولانی، پرطمطراق و پر از نصیحت‌های اخلاقی که انگار مستقیم از کتاب‌های خودیاری دهه ۸۰ بیرون آمده‌اند. وقتی شخصیتی در اوج تنش عاطفی، ناگهان شروع به فلسفه‌بافی درباره «گذشته که رها نمی‌کند» یا «عشق در برابر نفرت» می‌کند، مخاطب فقط خنده‌اش می‌گیرد یا زاپ می‌زند. این دیالوگ‌ها نه طبیعی‌اند، نه زیرپوستی؛ فقط پرکننده زمان‌اند. در عصری که سریال‌های خوب جهان با سکوت و نگاه و زیرمتن کار می‌کنند، سازندگان هنوز در حال تحویل مونولوگ‌های تئاتری خشک و بی‌مزه است. این ضعف، ریتم را کاملاً نابود کرده و سریال را به یک تئاتر رادیویی بدل کرده که تصاویرش فقط برای پر کردن صفحه است.

از نظر بصری هم «بی‌عاطفه» فقیر است. فیلم‌برداری و نورپردازی آنقدر معمولی و تلویزیونی است که انگار برای شبکه خانگی دهه ۹۰ ساخته شده، نه پلتفرم مدرن. رنگ‌ها سرد و بی‌روح، قاب‌ها فاقد خلاقیت، و استفاده از موسیقی هم اغلب اغراق‌آمیز و دستکاری شده است؛ انگار کارگردان نمی‌تواند به تصاویر اعتماد کند و باید با موسیقی مخاطب را مجبور به احساس کند. صحنه‌های عاشقانه آنقدر بی‌جذبه و کلیشه‌ای فیلمبرداری شده‌اند که هیچ حرارتی منتقل نمی‌کنند. حتی سکانس‌های تنش خانوادگی، که باید قلب تپنده درام باشند، با میزانسن ضعیف و بازی‌های رو به دوربین، حس صحنه تئاتر آماتوری می‌دهند نه سینما یا سریال حرفه‌ای.

اما رادیکال‌ترین نقد به «بی‌عاطفه»، ایدئولوژیک و فرهنگی آن است. این سریال در زمانی پخش می‌شود که جامعه ایران در عمق بحران اقتصادی، اجتماعی، هویتی و عاطفی غوطه‌ور است. نسل جوان با بی‌اعتمادی عمیق به نهاد خانواده، به دولت، به آینده روبرو است. طلاق، مهاجرت، افسردگی، خودکشی، بی‌تفاوتی عاطفی واقعی مردم ایران امروز، موضوعاتی هستند که فریاد می‌زنند برای روایت. اما سازندگان چه می‌کنند؟

یک داستان عشق ممنوعه قدیمی، با تعارضات خانوادگی کهنه، پر از شعارهای اخلاقی ملایم که هیچ تیغ تندی به سمت ریشه‌های واقعی بی‌عاطفگی جامعه نمی‌کشد. انگار کارگردان عمداً از واقعیت گریزان است. به جای آنکه بی‌عاطفگی ساختاری جامعه را بکاود، یک درام بورژوایی-خانوادگی سطحی تحویل می‌دهد که انگار در خلأ اجتماعی ساخته شده. این دقیقاً همان «بی‌عاطفگی» هنرمندانه است: هنرمندی که به جای مواجهه با درد جامعه، ترجیح می‌دهد با فلاش‌بک‌های زیبا و عشق‌های ممنوعه، مخاطب را سرگرم کند تا فکر نکند.

ضعف‌های فنی و روایی که در بحث‌های عمومی و بازخوردهای پراکنده مخاطبان منعکس شده، دقیقاً همین نقاط را برجسته می‌کنند: ریتم کند، پیچیدگی مصنوعی فلاش‌بک‌ها، گریم اغراق‌آمیز، شخصیت‌هایی که بیشتر «خود بازیگر» هستند تا نقش، و داستان‌هایی که هرگاه گرم می‌شوند، با وصله‌های جدید سرد می‌شوند. این انتقادها نشان‌دهنده آن است که حتی مخاطب عام هم حس کرده سریال فاقد جان و نبض واقعی است. تبریزی که زمانی با «لیلی با من است» یا «مارمولک» درام‌های جسور را تجربه می‌کرد، حالا به تولیدکننده محتوای ایمن و بی‌خطر برای پلتفرم تبدیل شده. جایی که چالش واقعی وجود ندارد.

این سریال نماد بزرگ‌تری از بحران نمایش خانگی ایران است: جایی که سرمایه‌گذاری روی نام‌های آشنا (کیانیان، بهداد، تبریزی) جایگزین خلاقیت و جسارت شده. نتیجه، محصولاتی مثل «بی‌عاطفه» که فقط بد و ضعیف نیستند، بلکه به معنای یک فاجعه تکنیکی کامل، بی‌مزه و فراموش‌شدنی است. سریالی که بعد از تماشای چند قسمت، هیچ تأثیری جز خستگی و تأسف برای پتانسیل هدررفته باقی نمی‌گذارد.

«بی‌عاطفه» نه به ما یادآوری کرد که چگونه اکوسیستم شبکه نمایش خانگی، از دل طنز تلخ و نقد به دام ملودرام‌های آبکی و بی‌خاصیت افتاده است. این اثر، بیش از هر چیز، بی‌عاطفه‌ترین مجموعه نمایش خانگی است: بی‌عاطفه نسبت به مخاطب، بی‌عاطفه نسبت به جامعه، بی‌عاطفه نسبت به خود هنرنمایش. یک جسد هنری که فقط با نام کارگردان نفس مصنوعی می‌گیرد.

در نهایت، «بی‌عاطفه» باید به عنوان یک کیس مطالعاتی تدریس شود: چگونه یک کارگردان با سابقه، با انتخاب‌های اشتباه در فیلمنامه، کارگردانی محافظه‌کارانه، شخصیت‌پردازی سطحی و گریز از واقعیت، می‌تواند یک اثر کاملاً مرده بسازد. سریالی که نامش بهترین نقد خودش است. بی‌عاطفه.

|
برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

به اشتراک بگذارید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.